| ..::هشتی::..
|
|
|
یک ماهی بودی،که تمام با من بودنت به اندازه ی طول آکواریوم بیشتر ادامه نداشت،هی رفتی و برگشتی...
با قدم های تو راه می روم... یک ماهی که نفس می کشد. بوی رطوبت شبیه کباب دلم را...دارم می شوم تو. من شبیه آخرین کسی هستم که دیده ام. و قدم هام به اندازه ی دوتا پا جا دارد راه برود. صبح در آینه تو را می خندم و به هر که شبیه توست در خیابان. زیبایی شبیه تو خندیدن. زشتی شبیه تو نبودن. چه زندگی سختی... که اگر لب های ماهی ثانیه ای بایستد...می فهمد چقدر تنهاست. پ ن:دیشب تمام خودم را سپردم به سنگ فرش حیاط ، توی تاریکی موهام را بغل کرده بودم...و فقط یک پنجره روشن کافی بود تا بخواهم باشم،که بود:) تا حالا متوجه شده اید که همه آثار بزرگ ادبی-موبی
دیک،هاکلبری فین،وداع با اسلحه،داغ ننگ،نشان سرخ دلیری،ایلیاد و
اودیسه،جنایت و مکافات،کتاب مقدس،شعر حمله ی بریگارد نور-درباره این است
که انسان بودن چه چیز مزخرفی است؟؟(واقعا خیال آدم راحت نمی شود که همچو
چیزی را از زبان کس دیگری می شنود؟)
کورت ونه گات/مرد بی وطن چقدر خوب است که عضو کارگاهی باشی که همه برای بهتر شدن هم تلاش می کند هر چند که انسان بودن چیز مزخرفی باشد...و اینکه هیچ مشکلی بدون راه حل نمی ماند...با اینکه وبلاگ کارگاه خیلی غیر منتظره هک شد اما به فعالیت های اینترنتی کارگاه هیچ لطمه ای نزد و در کنار راه اندازی یک وبلاگ جدید فعالیت های گسترده تری هم جایگزین شد. با تشکر از مسئول وبلاگ هانیه ملکی عزیز و استاد خوبم مصطفی توفیقی. آدرس جدید وبلاگ خانه شاعران جوان مشهد: http://khane-shaeran.blogfa.com/
*با بغض هایم شکلات می خورم
سیاه سفید قهوه ای شکلات ها چه تنوع غمناکی دارند در اتاق من
*من کتاب هایم را می برم خانه تو کیسه ای نان خشک داری،از مهربانی آدم های کوچه یا نه...ناخن خشکی شان!! کیسه ای مهربان که تنهایی خود را می کشد بر زمین تا بلندش نکنی یا...سنگین است؟! من خجالت می کشم یا...هوا گرم است؟!
*تیک تاک ساعت باران کندی است که می بارد و خیس می کند تمام خانه را تنهاییم
سلام
وبلاگ خانه ی شاعران مشهد راه اندازی شده است. اینترنتی شدن کارگاه باعث شده که پیوند شاعرهای خوب و انسان های علاقه مند به شعر نزدیک تر بشود..و گسترده تر. قسمتی از وبلاگ به معرفی اخبار اختصاص دارد که اعلام مسابقات شعر و کتاب هفته شاعران به صورت نسخه الکترونیکی و انتخاب شعر برتر از طریق این قسمت در دسترس می باشد. بخش هایی هم به کاربرگ های کارگاه عمومی و تخصصی اختصاص دارد. بخشی هم برای حضور در کارگاه مجازی در این وبلاگ وجود دارد. این هم آدرس: www.khaneh-shaeran.blogfa.com راستش وقتی خیلی چیز ها کوچک و کوچک شدند دلم یک بهانه ی بزرگ بزرگ خواست کارگاه یکی از بهانه های بزرگم است برای بودن را احساس کردن برای تلاش *زردی گرفته صبح
زوزه می کشد باد مگس ها در هوا می مانند پرها یکی یکی سقوط می کنند برایشان هزار دقیقه سکوت می کنم فرشته نگهبانم مرده است. *بیدارم؟؟ پنجره ی بی حفاظ،آسمان تنها می پرم و کسی می گوید رعد و برق و از خواب می پرم بیداری بیدار بیدار نه پنجره نه حفاظ نه شوقی برای پرواز حتی پریدن خوبی اینکه ندانی چه موقع بیداری چه موقع خواب این است که مدام می پری و می پری و می پری...
می نشینم کنار دکه،من هستم و بلیط فروش
من بادبادکی دارم از جنس سکوت،با نخی ابریشمی روزها بادبادکم می رود تا دل آبی خدا گاهی بادبادکم را می دهم به بلیط فروش و می شود از جنس سکوت او و دکه دکه ای خالی از همه.خالی،از همان وقتی که قرار شد کسی بلیط نخرد آخرش دلم را می زنم به دریا،آقای بلیط فروش!این هم راز من من و خدا و بادبادک من و خدا و تنهایی و سال هاست که ماییم و من این را با بلیط های تو و همه من کارت های دنیا عوض نمی کنم.... و خوشبختم:) *راستش گاهی،می نشینم توی اتاقم و مثل فروغ به بهانه های ساده ی خوشبختی خودم نگاه می کنم راست ترش بارها مرده ام،همان وقت هایی که از پنجره اتاقم پریدم و بادبادکم مرا برد تا دل مهربان خدا پایان کاش علم آنقدر پیشرفت کرده بود که پلاستیک های زرد خالدار به حرف می آمدند...
آن وقت بود که زرافه زرد خالدار گردن درازش را تکان می داد و می گفت:(شاید هم نه...چون تنها قرار بود حرف بزند)...مهم نیست در داستان یک پسر کوچولوی توپولو باشی که از میان هزاران اسباب بازی اش تو را انتخاب کرده تا وقتی بزرگ شد خاطرات معصومیت نگاهش را برای یک شخص به تصویر بکشی... مهم این است که او...وقتی مرد شد از عهده این وظیفه بر می آید یا نه... مهم این است که زرافه زرد پلاستیکی دو باره به دست پسر کوچولوی توپولو که حالا دیگر مردی شده می رسد یا نه...شاید بعضی حرف ها را بهتر باشد از نگاه رافه ها خواند و یا از دهان آن ها شنید...اگر علم آنقدر پیشرفت کند! معلم...رسالتت را به سرانجام رساندی؟قداست کلامت پس از سال ها هنوز در گوش تاریخی من نواخته می شود...روزی که از نو آغاز کردی...برای آموختن...همان روز که برای تو بارها اتفاق افتاده است و اما برای من فقط یک بار بود...اولین حرفی که با دستت بر دفترم کاشتی امروز نهالی شده و احتیاج به مراقبت دارد...کجایی که مراقب شاگرد سر به هوایت باشی که قلم و دستش کج نرود؟معلم تاریخی من!نمی دانم کجا بودی وکی از دل خاک سر بر آوردی اما... همان روز که در لحظه تکراری تو در چهره ات نشانه ای از تکرار نیافتم دانستم که آری...رسالتت را به انجام می رسانی...هر سال. من بودم و خدای خودم...
من هستم و خدای خودم. |
|